پست اردی بهشتی

من چرا اینجا نمیام؟

چرا وقت ندارم؟

چرا به هیچی نمی رسم!

از زندگی پایتخت هم که فقط سرپا غذا خوردنش عایدم شده!

درگیر پایان نامه ...نیستم والا!

هنوز دارم مقالات ترم قبلو تنظیم میکنم

سال جدید هم آدم نشدم و کماکان لذت طلب و دقیقه نودی ام

منظورم از لذت خوشیای سطحی و زودگذر زندگیه

مثلا به جای اینکه یه مقاله ترجمه کنم یا مث بچه آدم برم کتابخونه و پایان نامه هارو کپی! کنم

میرم فیلم چرت "استراحت مطلق" رو میبینم که شوخی های چیپ رضا عطاران رو ببینم و نقش مسخره تر ترانه علیدوستی که گند زد به کارنامه حرفه ایش!

و باز هم عبرت نگیرم و بخوام روباه و رخ دیوانه رو هم ببینم!

بابا میاد تهران که کنکور بده!

اصن این انگیزه توی لوزالمعده م!

میگه اگه قبول شم یادت میدم درس خوندن یعنی چی!

میگه بس کن این حاشیه هارو، سر به هواییارو...

این ترم آخر درس بخون زودتر دفاع کن مدرکتو بگیر و....

میگم بابا؟ چرا ایلام پارک بانوان نداره؟

نمیشه بریم شهرداری پیگیری کنیم؟

خلاصه اون یه چی میگه من یه چی دیگه!

دلم میخواد اعتکاف برم

میگه بشین سر مقاله ت:(

تازه خبر نداره من توو این هیر و ویر به هم اتاقیام توو ورود اطلاعاتی یه شرکت پرسشگری هم کمک میکنم!

اونا اطلاعاتو میگیرن میارن. من فقط توو اکسس وارد میکنم. دستمم به مدد چت و تایپ و وبلاگ نویسی جلده!

رویداد خاصی برا نوشتن نیست

پس پایان با پانوشت:

پ.ن: پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر/مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

پ.ن2: ریسک روزانه یعنی پلی کردن آهنگ شاهین نجفی وقتی پدر هم اتاقی ات سردار ارشد(؟) سپاه باشد! عنوانشو نمیدونم ولی یه سمت خطر! داره:) و کلا این کارا خطر داره!

پ.ن3: ما زن ها چرخ و فلکی از چراها سواریم..چرا رفت؟ چرا آمد اصلا؟ چرا خندید؟ چرا نوشت؟ یکی بیاید تکانمان بدهد تا پیاده شویم که "نبودن" مهم تر از "چرا نبودن" است!

پ.ن4: تو گیست شفته سوو وفت اذانه س/اگر بووشم چه م مه سه گه ت گه پانه س/ وه هر تاله دل چل شیت و به سیته/یه کی گیسه برا؟ یه لیوه خانه س....(فرهاد شاهمرادیان)

پ.ن5: یک سیب دگر بچین و حوایی کن/نامردم اگر دوباره آدم نشوم(حامد عسکری)

پ.ن6: خوشحالم که فارغم و آزاد و رها...

پ.ن7: چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود(کاظم بهمنی)

پ.ن8: از زیباییی های نهان یک زن موهای بلند است...

پ.ن9: ساقیا ته استکان هایت نمیگیرد مرا/لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز/نه شراب روس میخاهم نه جنس ارمنی/از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بریز

پ.ن10: گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام/مردمان این زمانه سنگسارم می کنند(فرامرز عرب عامری)

 

زمان: 2015-06-06 10:28:58

گرین کارت

مدت اقامتم توو ایلام تموم شد و دوباره به تهران دیپورت شدم!

الان یک هفته س که در ندامتگاه عضدی روزگار به سر می برم!

شوک اولم در تهران! باز کردن درب سمت راننده بود که تصادف جزیی رخ داد! و از گیج بودنم حرصم گرفت

شوک دوم عوض شدن استاد قرقانی به بروجردی بود! و نتیجه ی آن عوض شدن موضوع اینجانب از تبلیغات بازرگانی به شبکه های مجازی!

دو روزم مامان مهمانم بود که خیلی انرژی مثبت بود

چشم پزشکی رفت و خداروشکر نتیجه خوب بود

تا مطب دکتر که پاسدارن باشه رفتیم بدون اینکه یه قرون پول تاکسی بدیم!(اتوبوس و مترو اونم با کارت دانشجویی)

خلاصه پیش مامان رو سفید که بعله ما از حمل و نقل عمومی استفاده می کنیم:)

مامان عشق، برا همه ی بچه های خابگاه سالاد اولویه درست کرده بود. بعدم که دید دمپاییای آشپزخونه مون پاره س برامون خرید. صباهم میرفت نون تازه میگرفت

چیزی که توو خابگاه غنیمتی ناب محسوب میشه!

خلاصه بودنش کلی خوب بود.

بعدم که گفت یه بابایی! نمیدونم کجا تورو دیده و از بابا خواستگاری کرده و لپای ما کلی گل انداخت که کیییی؟ چیکاره س؟ اسمش چیه؟ خخخخخخخخخ!

بعدم که دیدم مامان جان عزیز من به بابا گفته که بگو افکار ستایش با من فرق داره!

و از این شناخت مامان بسی شادمان شدم

بعدم برگشت نظرمو پرسید که گفتم

مامان؟ اگه بگم کس دیگه ای توو زندگیمه چی؟

مکثی کرد و گفت: بت نمیاد!

منم عمدا... یکیه که نه کار داره نه قیافه داره نه پول داره...خونوادشم نمیدونم!فقط دوسش دارم(آیکون خبیث!)

مامانم دوباره میگه نه نه بت نمیاد!

آخه چرا بهم نمیاد؟ 

من احساساتی شعر دوست آهنگ گوش کن زود بغض کن دختر! چرا باید بم نیاد

هیچی دیگه مامان خودش ادامه داد به بابا گفتم تحقیق کنه

بعدم  اصرار زیاد من مبنی بر ماندن ایشان بی نتیجه ماند و مامان منو ترک کرد و دوباره تهران برام غربت شد

فردا هم ارائه دارم و استاد گفته حداقل این کار سه روز زمان میبره و من سه ساعتم زمان نذاشتم به همین برکت قسم(بفرمایید چایی)

مانتو مقنعه مم اطو نکردم و کلی کار نکرده ی دیگه...

خابم توو چشام دویده و خلاصه کنم با چندتا شعر خوب و یا علی مدد.

پ.ن: از بس که موو را در مسیر باد وا کردی/این شهر قدر موی تو بی خانمان دارد!

پ.ن2: شکل نگاه یک پرستارم/ وقتی که دارو بی اثر باشد/درد یعنی وسط زندگی ام/پای آدمی بی پدر باشد!(چشمک به خودم)

پ.ن3: همه سفرامو با هواپیما میرم دیگه:) هه هه هه!

پ.ن4: عشق مضاعف به مامان

پ.ن5: و چه بی ذوق جهانی که مرا با "تو" ندید...

پ.ن6: می روی که خوشبخت شوی و من حال کودکی را دارم که نخ بادبادکش پاره شده...مانده برای اوج گرفتنش ذوق کند یا برای از دست دادنش گریه....(محسن حسین خانی)

پ.ن7: یه روز در میون دارم غذا می پزم واسه کل خابگاه! خو انصافتونو شکر!

پ.ن8: انسان های احساسی را باید قرنطینه کرد باید بردشان دور دور...میدانی؟ دنیا را خراب می کنند. نمیگذارند آدمک ها راه خودشان را بروند...نمی گذارند دنیا یخ بزند...نمی گذارند...! (رومن گاری)

پ.ن9: مضمون همه ی شعر ها تقریبا تلخ و غم داره و من چه کنم!

پ.ن10: افتاده بودی توی اقیانوس تنهایی/خود را شبیه بادبان قایقت کردم/از خط راه آهن کنارت تا خود تجریش/کل ولیعصر را من عاشقت کردم!

زمان: 2015-06-06 10:28:59

آبان ماه

از آخرین پستم یک ماه می گذره

شدم ماهی یه پست سهمیه ی بلاگفا!

قبلنا دو سه روز یه بار به روز بودم... علی ای حال غم هست و کم کم می خوریم و حوصله ی شرح قصه (غصه) نیست! 

شهرم پر شده از زواری که از سراسر کشور ریختن اینجا!

و من درک نمیکنم پیاده روی و شلوغی و بیماری و بدبختی و هزار مسآله ی دیگه رو!

پذیرایی همشهریامم نمی فهمم که از نیازمند غافل شدن و از زائرای عموما متمول با کباب و بلال و انار و قهوه!! پذیرایی می کنن

 اینجا ترافیک انسانیست

فقط شوره...از شعور خبری نیست!

اینجا تلفیق احساسات و هیجان و ریسک و بی خبریست!

با بک گراندی به بزرگی: پیاده روی  و اجتماع بزرگ شیعیان!

 

حال ما هم خوب است غم کم میخوریم، کم که نه! کم کم میخوریم...!

 

پ.ن: همه چی از نظرم اوکیه... خداروشکر

پ.ن2: پانوشت ها در فرصتی بهتر تقدیم خواهند شد...

زمان: 2018-04-16 08:15:02

روزنگاری هام

فک کنم بلاگفا هم یه شیطان  یا اهریمن درونی داره که هروقت می خوام پست بذارم مانع میشه

یعنی هر بار شاید بالغ بر هفت هشت بار... صفحه رو باز کردم

کامنتارو خوندم اما گفنم ولش کن بعدا می نویسم. شاید چون اینجا مثل اینستاگرام مخاطب نداره اما یادمه همیشه که اینجا من برای دل خودم می نویسم

احوالاتم رو ثبت میکنم که شاکر باشم و امیدوار و روند پیشرفت رو ببینم

هرچند مثلا آرزوی پاییز پارسالم هنوز هست... ولی خب این گوشه کنارا به یسری چیزا هم دست یافتیم!

بعد از فارغ تحصیلی به شدت تمام جویای شغل بودم و برخلاف تصورم آنچه یافت می نشد بود

تصورم این بود وقتی رشته ی من که به تعداد انگشتان یک دست توو ایلام فارغ تحصیل نداره پس این یه آپشن برام محسوب میشه و آس دست منه اما سیستم استخدام ففل قفل!

علی ای حال به تمام دانشگاه های استان نامه زدم و رزومه دادم. علی الحساب دانشگاه آزاد و پیام نور پذیرفته شدم و علمی کاربردی و دانشکاه ایلام نیز قول مساعد گرفته ام

همه ی اینها جدا از دانشگاه و مدرک و معدل به همت بابا بوده که همه ی کاراهای اداریمو دنبال کرده و من فقط پیام تلگرامی دریافت کردم که روزهای یکشنبه کلاس 307!

و قند در دلم آب شده...چرا که تدریس دانشگاه همیشه از رویاهام بوده. سروکله زدن با دخترپسرای جوون.اونم رشته ی سیال من که میشه از هر دری سخنی گفت از نقد فیلم گرفته تا اجتماع و سیاست و غیره...

مامان تاکید کرده که جدی باشم! یعنی نه خیلی خشک نه خیلی شل

ولی میدونم من درنهایت کار خودمو میکنم!:)

اینم میدونم که تدریس سختیاش زیاده و پولش کم اما برای این برهه زمانی من خیلی هم خوبه...

تدریس زبان هم که سر جاشه

داداشم به شوخی میگه از سنین ابتدایی شروع کردی پایه های آموزش کشورو داغون کردی تااااا دانشگاه:)

با اعتماد بنفس میگم کی بهتر از من!

مدیرگروه ها پخشه در دمشان مرده و حرف زدن بلد نیستند!

دانشجوها از اون ها بدتر! چرا اینجوریه نمیدونم!

فقط میدونم که خدا یه جور خوب هوامو داره....

پ.ن: مهر آمده که تو هم سر مهربیایی

پ.ن2: نمیدونم دلیل خوابای بی ربطم چیه!

پ.ن3: از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک/امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی(حافظ)

پ.ن4: توو پست یادم رفت بگم که با یه موسسه فرهنگی اینترنتی کار میکنم و داستان می نویسم حالا یا پولمو بالا میکشن یا پرداخت میکنن ولی خوبه که ذهنم دوباره پویا شده

پ.ن5: 25/7/95   تولد صفورای عزیزم

پ.ن6: زن فالگیری بهم گفت یه شکست عشقی خوردی دومی توو راهه.. و من به دومی خندیدم!

پ.ن7: پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا هرچه صدا هرچه صدا تو... محمدعلی بهمنی

پ.ن8: آهنگ قرص خواب پویا روو تکراره...

پ.ن9: جایی دعوتم همین حوالی که شعر هست و شراب و شور....سیگار و قلیان و سکران و سهم من نگاه کردن است!:)

پ.ن10: من یه زنم نه زیادم نه کمم!

زمان: 2018-04-16 08:15:03

به انتظار مهر

امروز دوشنبه بیست و نهم شهریور 1395

شیش ماهه ی اول سال به چنان سرعتی سپری شد که بی اغراق شش روزش را هم بطور واضح به خاطر ندارم

تنها تدریس زبان و سر و کله زدن با دهه هشتادی ها که جسورند و به تعبیر زبان کوردی"بی اغماض"!

تدریس رو دوست دارم فضای آموزشی رو دوست دارم تورو دوست دارم این بچه رو دوست دارم زندگی جدیدمو دوس دارم(دیالوگ قباد به شهرزاد با بازی شهاب حسینی و ترانه علی دوستی )

یهو رفتم توو فاز فیلم و توهین یالثارات و آلبالوهای جنسی و این خزعبلات!

چند شب پیش من و بابا دوتایی لانتوری رو دیدیم.... و ایلام کماکان تنها مرکز استان بی سینماست

البته که این دیگه دغدغه م نیست

سه سال پیش که سینما رو کوبوندن و جاش پارکینگ ساختن و نوشتم و نوشتم و نوشتم برام مهم بود

حالا دیگه هیچی مهم نیست

زندگی اونقدر یکنواخت شده که گاهی به این سکون راضی ام...می ترسم...می ترسم از اتفاق بد و بدتر!

مث خاله خانباجیا تنها ورد زبونم شده حکمت و صلاح و ...چیزایی که قبلا بهش بی اعتقاد بودم

القصه! رفتم تقاضای تدریس....

همه ی دانشگاه های سطح شهر

خانم رشته ت چیه؟ 

- ارتباطات

کدوم دانشگاه؟

علامه طباطبایی

عالیه عالی! اما.... فعلا نیاز نداریم. استاد زیاده و دانشجو کم! سیستم از تهران  قفله تهران فلانه تهران بهمانه!!

جالب اینجاس تمام جاهایی که رفتم بعنوان مصاحبه یا هرچی خدا سر شاهده طرف مثلا مسئول، اونقدر بی دانش و بی ربط یوده که با چارکلمه حرف زدن پته ش روو آب...

اصن همه چی بی توازن

یه جا قرار شد برم گرینش... آقا منم عین اسکولا نشستم خطبه های نقی رو حفظ کردم

گوگل سرچ که طریقه خواندن نماز جمعه! احکام... وضعیت حکام و منطقه...مسائل روز....عاقا

و...و....

توو کل زندگیم از ریا متنفر بودم گرچه نقطه ضعف گزینشی هم نداشتم نه به لحاظ ظاهر و نه هیچ

اماروز موعود  با یه مانتو بلند تیره عین میت به ملافات مذکور رفتم به امید مقبولی!

اما طرف یه جوون ژیگول بی ریش از آب درومد! همه تصوراتم نسبت به حراست خراب شد بخدا!

بعدم که فرم: خانواده شهید؟ خیر جانباز؟ خیر آزاده؟ خیر رزمنده؟ خیر! حتی بسیج هم خیر!

و بابا و مامان شروع کردن به غرولند که بیا چقد گفتیم برو بسیج گوش ندادی!

توو دلم چوش میزدم که چانباز شهید چی؟ مدافع حرم آپشن جدید چی؟

تازه خدارو شکر کردم کله شقیمو ادامه ندادم و شناسنامه م مهر خورد!

یه جا دیگه هم مرتیکه برگشت گفت مدارکتو جا بذار برا یادگاری!!!!!!!!

کلا چی فکر میگردم چی شدددد!

اینجا فقط بلدم غرغر کنم و همونطور که حرف میزنم بنویسم

درحالی که بیشتر نوشته هام نوو اینستاگرام ثبت میشه منتها با فیلتری به اسم فالورای آشنا

اینجا خوبه که خود خودمم بی ماسک بی روبند!

و اینگونه میگذرد روزگار تلخ تر از زهر.... ننگ به نیرنگ تو!!!

خیله خب بسسسسسسه .....ناله. بریم شعر درمانی:

پ.ن:نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرت که هم دردی و هم درمانی (سعدی جان)

پ.ن2: دیالوگ فیلم فروشنده: "کاش میشد این شهرو خراب کرد از نو ساخت "فک کنم فرهادی قبل فیلم اومده ایلام!

پ.ن3: بعد از تو هرچه بود رفت...

پ.ن4:من قهرمان داستانی بودمکه تو نخواندیتا هرگزنوشته‌ نشود!‌میلاد سقا

پ.ن5: یا من عشقه شفاء......

پ.ن6:از تماشای تو برمی‌گردم/از غم‌انگیزترین زیبایی

از تماشای تو برمی‌گردم
به خودم، به گوشه‌ی تنهایی(احسان_رعیت)

پ.ن7: ححححححححح......هههههههههههههههههههههه......ح یا ه!!!!!! حه هح ح

پ.م8:بختم اگر تلافیِ 

شب‌های غم کند

یک روزِ خوش
به مردم عالم نمی‌رسد!(صائب_تبریزی)

پ.ن9:یه روزییه نفرجوری سفت بغلت میکنه که تمام تیکه های شکسته ت دوباره به هم میچسبن

پ.ن10: خدا....خدا....خدا....س

زمان: 2018-04-16 08:15:04

به درگاهش

وبلاگ خاک خورده

آدمباید خیلی بی انگیزه باشه که بعد از چهار ماه تازه دستش به نوشتن بره و بدتر اونکه هیچ اتفاق جدیدی برای ثبت نداشته باشه!

توو این مدت فقط گوشیم شکست و منم به جمع لاکچری های آیفون دار پیوستم گرچه شادیش 24 ساعت هم نبود

قبلنا یه لاک میخریدم یه هفته شادی درونی داشتم

حالا....

این برهه از زندگیم بشدت سرمو شلوغ کردم که یادم نیاد خیلی چیزارو

صبح کلاس

ظهر کلاس

عصر باشگاه و...و....

از این چهار ماه یک ماه رو در وضعیت اسفبار روحی گذروندم اما نتیجه ش عالی بوذ

دوباره به خودم برگشتم. به اعتقاداتم...به خدا...

فهمیدم هرچقد تلاش کنم یسری چیزارو نفی کنم نمیتونم چون با رگ و پی و پوست و جونم عجینه

و اینگ در آستانه ی پاییز حرفی ندارم جز خدایا شکرت و الهی به امید تو....

 

مطابق معمول چند پانوشت:

پ.ن: شهریور امسـال چه مست آمده است/دیوانه شده‌ست و مِی‌پرست آمده است!/آن شاخـه که پشتِ باد را می‌لرزاند/آدم شده، انگور به دست آمده است...

پ.ن2:بريدم از همه، برگرد تا كه زنده شوم

و از تمام جهان سهم من تو باشى و بس(شعر از امید صباغ نو و آهنگ امیر عظیمی چیزی که این روزا روو تکراره)

پ.ن3:روزها با او مشغولی غلط میکنی که ...

شب ها به خواب من می آیی !!!کوروش نامی(بازم این خوابای کلافه کننده....امشب دوباره اومدی تا رویاهام رنگی بشه شاید همین خواب عمیق پایان دل تنگی بشه!)

پ.ن4: خانواده یعنی عشق...ارتش 4 نفره! 

پ.ن5:یه گوشه از دلِ آدما تا ابد برای یک نفره...

پ.ن6: برده ای دل و در کمین جانی

پ.ن7: آشنایی با ص.ب بهترین اتفاق اخیرم....یک نفر درست مثل خودم

پ.ن8: یا الله.

زمان: 2018-04-16 08:15:05

پست جدید

خوب یا بد، اینجارو نمیتونم رها کنم

مث یه خونه ی متروک قدیمی که دور و ورشم خالی شده و همسایه ای نمونده

مث یه خرابه که هیچکسم بهش سر نمیزنه مگه اونی که خشت به خشتشو بنا کرده

اونی که دلش میخواسته یه خونه ی پر از چیزای خوب باشه...

دریغ از هجرت آدم ها به آپارتمان ها (واتس اپ و تلگرام و اینستا:))

منتهای مراتب عدم حضورم این دفعه دلیلی به غیر از بی حوصلگی و تنبلی روشن کردن لپ تاپ رو داشت...

یک شب که قصد دیدن سریال شهرزاد رو داشتم یهو لپ تاپم به فنا رفت و ویندوزش پرید...

تازه فهمیدم چقد عکس و نوشنه و فیلم و چیزای ارزشمند روش دارم

بعد از درست شدن سیستم، سیستم خودم بهم ریخت 

نتیجه ش وصل سرم بود و تجویز درمانی دکتر...

زیر سرم به مامانم میگم بیا یکم قربون صدقه م برو...محبت کن!

و تزریقاتیه از خنده ریسه میره....

نمیدونم ولی هیچ چیز جهان رو جدی نگرفتم. حداقل در مورد خودم....

و اینگونه روزگارمان سپری می شود. بی هیج بالا و پایینی مگر بیماری!

 

پ.ن: ای کاش طبیبی برسد حاذق و عاشق/احوال عمومی دلم سخت خراب است

پ.ن2: فشارم روو 9 یعنی فقط تو....تب باشد و تو...تو باشی و تو!

پ.ن3: از مدرکم فقط قسطشو دارم میدم!

پ.ن4: این هم از دولت روحانی!

پ.ن5: نمیدانم که را دیدم که از خود می رود هوشم/جنون آهسته می گوید مبارک باد در گوشم(صائب)

پ.ن6: علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد/ مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را...

پ.ن7: شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت/ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

پ.ن8: علاقه به نظم و نثر قدیم به یکباره!

پ.ن9: مصداق ترانه ی عامی " میخوام برم پا ندارم، میخام نرم جا ندارم" شدم!

پ.ن10: تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سر کش/ من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز...

برچسب ها: خطر داره , پایان نامه , میکنم , نبودن , پریشان , ببینم , مقاله , نمی گذارند , بود بعدم , خوب بود , عوض شدن , مامان , تهران , خابگاه , خلاصه , نتیجه , گذارند , نمیاد , نمیدونم , استاد , پیاده روی , پذیرایی , پیاده , هرچه صدا , صدا هرچه , دانشگاه , نویسم , میدونم , میکنم , تدریس , نمیدونم , ایلام , نداره , تصورم , دوست دارم , خدا خدا , تهران , تدریس , نوشتم , درمانی , تماشای , زندگی , اونقدر , دیالوگ , ایلام , خدایا خدایا , خدایا , آمده است , چهار ماه , چیزارو , اتفاق , چیزای
زمان: 2018-04-16 08:15:06

نو نوارانه

تا اخر فروردین حال و هوای سال نو هست...

پس با تاخیر بیست و چند روزه عید شما مبارک.......

مدت هاست از لحظه سال تحویل خوشم نمیاد...

چه بهتر گذشت!

هیچ تصمیمی هم برا سال نو اخذ نشد! (اعم از درس خواندن. ورزش. کاهش وزن و.....)

حالم خوبه

پست قبل واکنش های متعددی در پی داشت:)

تعریف ما ادم ها از همه چیز متفاوته و چقدر جالبه....

تاکید میکنم حالم خوبه!

روزنوشت هام رو در فضایی به نام اینستاگرام ثبت میکنم

و اینجا گاهی نگاهی شده....

 

پیش به سوی زندگی.........................

 

برچسب ها: خطر داره , پایان نامه , میکنم , نبودن , پریشان , ببینم , مقاله , نمی گذارند , بود بعدم , خوب بود , عوض شدن , مامان , تهران , خابگاه , خلاصه , نتیجه , گذارند , نمیاد , نمیدونم , استاد , پیاده روی , پذیرایی , پیاده , هرچه صدا , صدا هرچه , دانشگاه , نویسم , میدونم , میکنم , تدریس , نمیدونم , ایلام , نداره , تصورم , دوست دارم , خدا خدا , تهران , تدریس , نوشتم , درمانی , تماشای , زندگی , اونقدر , دیالوگ , ایلام , خدایا خدایا , خدایا , آمده است , چهار ماه , چیزارو , اتفاق , چیزای , حالم خوبه , میکنم
زمان: 2018-04-16 08:15:06

مرگ عشق

از پست قبلی وبلاگم خیلی میگذره... 

چندین بار اومدم بنویسم و نشد... یک هفته ای را هم در پایتخت به سر بردم و هر کوی و خیابان خاطره ای برایم زنده کرد.امشب اما خودمو مجاب کردم در آستانه ی آخرین ماه سال نگاهی به پشت سر بیندازم...

در پا نوشت ها مرگ عشق رو نوید داده بودم... شاید عشق نباشد و حس باشد و شاید بچه بازی 

فقط سعی میکنم از وقتی خودم رو شناختم و چیزی ته دلم لرزیده رو اینجا بنویسم درست انگار مقابل کشیشی به اعتراف نشسته باشم. آنگاه غسل تعمید بگیرم و دلم قرص فرص از هیج نلرزد از هیچ نترسد....

 

1-ابتدایی بودم شاید هم راهنمایی... در منزل یمی از آشنایان دیدمش... چون کاری بود و سفره ی شام رو جمع کرد بنظرم  آمد عاشقش شوم! خخخخخخخخخ هیچ نگفتم حتی نگاهم را دریغ کردم و حسم را در دلم کشتم تا چند سال بعدش که رابطه اش با زنی شوهردار لو رفت و برای همیشه از ایلام رفت...شاید هم از ایران و تمام!

2- راهنمایی بودم از مغازه اش خرید میکردم... چون موهای خوش حالتی داشت بنظرم آمد که عاشقش شوم!

بازهم هیج نگفتم و بدون هیچ تعاملی طی شد...تا دوسال پیش که بر حسب اتفاق ایلیا پسرش!! شاگرد کلاسم شد و من فقط به یاد یک حس مبهم نوجوانی لبخند زدم و تمام!

3- اوایل دبیرستان بودم اما هنوز گل کوچیک بازی میکردم و دروازه بان بودم! چون فوتبالش خیلی خوب بود و گل میزد به نظرم آمد که عاشقش شوم! هم فامیل بود و هم راه های ارتباطی گسترش پیدا کرده بود، سالیان بعد موبایل داشتم و حتی شماره اش را... اما دریغ از پیامی و حتی نگاهی...پارسال یا بیشتر از یکسال پیش در مراسم ازدواجش سنگ تمام گذاشتم و کلی رقصیدم و تمام!

4- مدت طولانی از اول دبیرستان تااااا اواسط کارشناسی سرخوش بودم و به هیچکس فکر نکردم...نه به آن همکلاسی دانشگاهم که چقدر سر به زیر بود و چقدر خوب و الان دانشجوی دکتراست و میدانم بهترین آینده را خواهد داشت و من چه بی رحمانه گفتم نه! یا آن شیرازی غریب که هزاران بار ابراز علاقه کرد وبر سر تمام خواسته هایم سر تعظیم فرود آورد و من مرغم یک پا داشت و نه و...و...و.... در قید و بند نبودم...عالم دیگری سیر میکردم. احساس میکردم باید بروم دنبال علاقه ام...

همان زمان بود که فکر تغییر رشته به سرم افتاد و سر کلاس های کارشناسی بی توجه به استاد مطالب غیرمرتبط می خواندم و لیسانس هم تمام!

5- یک ترم همکلاس بودیم. هیچ حسی نداشتم حتی نادیده اش هم میگرفتم و به حرکاتش در دل می خندیدم!

همکلاسی ها نظر دیگری داشتند گفتند زیر نظر داردت! و من انکار! بلاخره ابراز علاقه کرد.. چیزی ته دلم گفت دینگ! و گفت و گفت و گفت.... پاسخی برای ابراز علاقه اش نمیافت من ظاهرا سنگ بودم و در دل دوست می داشتمش... و گفت و گفت و گفت ...مدت زیادی از ابراز علاقه اش میگذشت... جدی تر به زندگی نگاه میکردم

بسیاری از معیارهای ازدواجم را نداشت اما دخترانه حسم را غلبه دادم و معیارهایم را نادیده گرفتم...رابطه ادامه پیدا کرد...برایم شعر میسرود و من بال پرواز نداشتم!در شهر مرزی و کوچک ما خبری از دیدار نبود. تنها به پیامک اکتفا کرده بودیم...و حتی شبکه ی مجازی ای نبود و تنها مسیج...آن ماهی که پدرم شک کرد و برگه های پرینت موبایلم را آورد و همه اش یک شماره بود...دلم مثل بید می لرزید... یا آن شبی که شله زرد نذری داشتیم و دلم میخواست او هم سهمی داشته باشد و بزرگترین ریسک دنیا را کردم... یا اولین و آخرین دیدارمان پارک دانشجوی تهران که میلرزیدم و از استرس مدام دستشویی می رفتم و بابا که مدام پشت خط بود و زنگ میزد... چه ابلهانه فکر میکردم عشق است.... شاید هم هنوز قسمتی از نیمکره ی راستم فعال بود که مغلوب نشدم و از چارچوبم تخطی نکردم. دستش که به سمتم دراز شد پس زدم. تا هیچ نامحرمی را لمس نکرده باشم...به نظر می امد متفاوت تر از موارد ذکر شده باشد اما این هم به ناکامی تمام شد... چه فرقی میکند ازدواج کرد یا خارج رفت یا برید مهم اینکه تمام!

 

الان این منم در آستانه ی 27 سالگی... با دلی که شاید هیچکس را راه ندهد....شاید هم بدهد مثلا همان "عین" یا این "میم" که بازهم نمیدانم چیست....

حال میتوانم نفس راحتی بکشم که من هم گذشته ی هیجان انگیزی داشته ام! عشق که نه لااقل حسی داشته ام...اگرچه همه اش به سرکوب طی شده...اما هر آدمی داستانی دارد.....

 

پ.ن: مثل یک زخم پس از خوب شدن، یاد یک عشق عذابیست که لذت دارد!

پ.ن2: کاش وقتت را تلفم نکنی میم جان که در این قبر میتی نیست که نیست...

پ.ن3: آهنگ جدید این روزام: عارف

پ.ن4: من تا پایان عمرم به این می اندیشم که زنی که عشق را می پذیرد تا چه اندازه بی دفاع میگردد

پ.ن5: و تمام....

بعدا نوشت: سی مرغ جانم ادرس وبلاگت را برایم بگذار. بشدت گمت کرده ام دختر!

برچسب ها: خطر داره , پایان نامه , میکنم , نبودن , پریشان , ببینم , مقاله , نمی گذارند , بود بعدم , خوب بود , عوض شدن , مامان , تهران , خابگاه , خلاصه , نتیجه , گذارند , نمیاد , نمیدونم , استاد , پیاده روی , پذیرایی , پیاده , هرچه صدا , صدا هرچه , دانشگاه , نویسم , میدونم , میکنم , تدریس , نمیدونم , ایلام , نداره , تصورم , دوست دارم , خدا خدا , تهران , تدریس , نوشتم , درمانی , تماشای , زندگی , اونقدر , دیالوگ , ایلام , خدایا خدایا , خدایا , آمده است , چهار ماه , چیزارو , اتفاق , چیزای , حالم خوبه , میکنم , ابراز علاقه , عاشقش شوم , علاقه کرد , بودم شاید , میکردم , علاقه , ابراز , برایم , داشته , عاشقش , همکلاسی , نکردم , هیچکس , نادیده , دانشجوی , بودیم , نداشتم , کارشناسی , دب
زمان: 2018-04-16 08:15:07

گزارش روز

با وجودیکه کار خاصی ندارم  مدام وقت کم میارم....

در حال حاضر کلاس شیرینی پزی میرم!! فک میکردم عامیانه و سطحی باشه از ناچاری ثبت نام کردم

اما کلی روحیه مو خوب کرده. و شنیدم پخت کیک انرزی منفی رو میگیره!

علی ای حال تنها کار مفیدم در این برهه زمانی هستش

از طرفی تصمیم گرفتم حالا که درسم تموم شده و نقش خاصی ندارم پی علاقه م برم

همیشه توو رسانه ها رادیو رو پسندیدم هم به سبب تاثیری که بر مخاطب داره و هم آزادی عمل ها و خلاقیت بیشترش نسبت به تلویزیون و مطبوعات...

اینه که برای نویسندگی رادیو به صدا و سیمای ایلام مراجعه کردم تا که شاید قدمی در راستای این علاقه قدیمی بردارم و اتفاقات زیر طی سه-چهار روز کاری رقم خورد:

از ورودی تقریبا سخت و آفیش های صدا و سیما که بگذریم وقتی مسئول مربوطه رو پیدا کردم در اولین برخورد اولین ضدحال رو دریافت کردم!

وارد اتاق که شدم آقای "عین" مجدانه خواست که در اتاق رو باز بذارم!

بعد هم که از رزومه و رشته تحصیلیم گفتم. سوالای بی ربط تر میشنیدم!

شما ایلامی هستی؟

پس چرا فارسی حرف میزنی!

نباید از خانما سنشونو پرسید ولی شما چند سالته؟!!!

حس میکردم دو شاخ از زیر مقنعه م داره بالا میزنه

بلاخره از سوابق نوشتاریم پرسید

روزنامه ها رو جلو دستش گذاشتم...مطلب منو ندیده و نخونده عنوان روزنامه هارو دید و گفت اینا که اصلاح طلبن... وردار اینارو خانم! ما کاری به اینا نداریم!!(ضدحال دوم رو سخت تر دریافت کردم)

بعد هم زحمت کشید گفت که حالا چند نمونه تکس بنویس ببینم چطوری!

و بعد پاس به دیگر قسمت ها...

چیزی حدوذ نیم ساعت منتظر آقای "کاف" بودم وقتی آمد گفت: سلام علیکم و  رحمت اله خواهر!

بعد هم فکر کرد برای تست اجرا آمدم و به همکارش گفت برای برنامه جوانان خوبه:)))) کاف هم جواب مشخصی بهم نداد

خلاصه اینکه شماره گرفتن که خبرم میکنن. نمیدونم چی میشه!

مهم تو ذوقیاش بود که خوردم و نوش جانم! به هرحال اینجا زندگی کردن تاوان داره!

این روزا که میگذره جوانی منه...عمر منه... انرژیمه....

چه کنم که چاره ای نیست جز صبر و صبر و صبر....

 

 

پ.ن: ولنتاین هم نزدیکه...هه هه!

پ.ن2: ای عشوه فروش با خریدار بساز...مولانا

پ.ن3: هرچه کنم نمی شود تا بروی تو از دلم  از تو فرار می کنم باز تویی مقابلم(طارق خراسانی)

پ.ن4: نکند اندوهی سر رسد از پس کوه....سهراب سپهری

پ.ن5: دور تا دورمان کوه است و کوه!

پ.ن6: کارگاه مهارت های زندگی امروز هم چرت گویی بود...کیفیت نداره اینجا هیچی هیچی! تنها یک آمار تکان دهنده بود: آمار طلاق ایلام: 64 طلاق توافقی در ماه!!!

پ.ن7: باید زیاد مطالعه کنیم تا بدانیم هیچ نمی دانیم(مونتسکیو)

پ.ن8: امروز 12 بهمن...بررت او جی نای!

پ.ن9: معنی فارسی قران را بخوانید.... نرود سر تاقچه ها ....نرود برای بدرقه ی مسافر ها...سفره عقد ها...حس میکنم از سن تکلیف تا امسال در گمراهی بودم...اسلام یعنی اسلام، قران، خود خدا... و متاسفم که میگم نزدیک ترین فرقه به شرک شیعه س

پ.ن10: پست بعدی: مرگ عشق!

برچسب ها: خطر داره , پایان نامه , میکنم , نبودن , پریشان , ببینم , مقاله , نمی گذارند , بود بعدم , خوب بود , عوض شدن , مامان , تهران , خابگاه , خلاصه , نتیجه , گذارند , نمیاد , نمیدونم , استاد , پیاده روی , پذیرایی , پیاده , هرچه صدا , صدا هرچه , دانشگاه , نویسم , میدونم , میکنم , تدریس , نمیدونم , ایلام , نداره , تصورم , دوست دارم , خدا خدا , تهران , تدریس , نوشتم , درمانی , تماشای , زندگی , اونقدر , دیالوگ , ایلام , خدایا خدایا , خدایا , آمده است , چهار ماه , چیزارو , اتفاق , چیزای , حالم خوبه , میکنم , ابراز علاقه , عاشقش شوم , علاقه کرد , بودم شاید , میکردم , علاقه , ابراز , برایم , داشته , عاشقش , همکلاسی , نکردم , هیچکس , نادیده , دانشجوی , بودیم , نداشتم , کارشناسی , دب , دریافت کردم , خاصی ندارم , فارسی , دریافت , پرسید , روزنامه , زندگی , ضدحال , اولین , میکردم , علاقه , رادیو , ایلام , ندارم
زمان: 2018-04-16 08:15:08